می توان زیبا زیست… نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم، نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب! لحظه ها می گذرند گرم باشیم پر از فکر و امید… عشق باشیم و سراسر خورشید…
با تو ام ای لنگر تسکین! ای تکان های دل! ای آرامش ساحل! با تو ام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبودِ ارغوانی! ای بنفشابی! با تو ام ای شور ای دل شوره شیرین! با تو ام ای شادی غمگین! با تو ام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! ای کاش… نه،جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش!
در طی بعضی طوفان های زندگی کم کم یاد می گیری که نباید توقعی داشته باشی ، مگر از خودت متوجه می شوی بعضی را " هرچند نزدیک " نباید باور کرد … می فهمی بعضی را " هرچند صمیمی " نباید حساب کرد … می فهمی بعضی را " هرچند آشنا " نمی توان شناخت … چرا که گاهی انسان ها از آنچه دوست داشتند باشند سخن می گویند، نه از آنچه هستند !!!! و این اصـلا تلخ نیست ،شکست نیست ، " آگاه شدن " نام دارد ؛ ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی … این آگاهی دردناک است اما … تلخ هرگز …
زندگی کن به شیوه ی خودت با قوانین خودت با باورها و ایمان قلبی خودت مردم دلشان میخواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند ، برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی ! هر جور که باشی ، حرفی برای گفتن دارند …! پس خودت باش …
سخنی با عزیزانم:
مادر عزیزم ومهربانتریم که هر چه آموخته ام ، تو اولین معلم و بهترین استادم بودی وهستی...
پدرعزیز و مهربانم،جانم فدای نگاه پر از مهرت که هرچه دارم از دعای خیر توست...
دختر عزیزتر از جانم...
پسر عزیزتر از جانم...
همسر مهربانم و همیشه همراهم...
این وبلاگ یادگاری است از من تا اگر روزی نبودم؛ مرور بخشی از لحظات عمرم شادی بخش لحظات عمرتان باشد.شروع وبلاگ 1393/10/13