نویسنده : bia2matbakh
تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد 1397
نظرات 0

شبها که طلوع می کند خورشید

به خستگی ها سپاس می گویم

بی شمارش دقیقه ها

در تردد رویا شناور می مانم

تا دیری دیگر

تا غروب خورشید در صبح

شب هاکه می گشاید راز

از پس پشت خاطره ها

چیزی نو زاده می شود هر دم

به آغازیدن ها سپاس می گویم

شب ها حس می کنم هستم

و در لا به لای وجودم

حس می کنم که هنوز هستی

در سکوتی نه چندان دلچسب

با نگاهی نه چندان بی درد

به خاطر بودنت سپاس می گویم!

 


تعداد بازدید از این مطلب: 2486
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


سخنی با عزیزانم: مادر عزیزم ومهربانتریم که هر چه آموخته ام ، تو اولین معلم و بهترین استادم بودی وهستی... پدرعزیز و مهربانم،جانم فدای نگاه پر از مهرت که هرچه دارم از دعای خیر توست... دختر عزیزتر از جانم... پسر عزیزتر از جانم... همسر مهربانم و همیشه همراهم... این وبلاگ یادگاری است از من تا اگر روزی نبودم؛ مرور بخشی از لحظات عمرم شادی بخش لحظات عمرتان باشد.شروع وبلاگ 1393/10/13


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران